/ 1 نظر / 6 بازدید
فرانگیز

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم افسانه محبت ، هر چند كس نخواند من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم معینی کرمانشاهی