دلتنگی ...

گیرم تمام این صفحه را هم ,
عاشقانه نوشتم!
از این ستون تا آن ستون،
هیچ فرجی نخواهد شد...
وقتیکه ،
.
.
.
.
.
دیگه دلت برایم تنگ نمی شود!

/ 4 نظر / 7 بازدید
پسرک پاییز

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش بخدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش میبرم،تا که در ان نقطه ی دور شست و شویش دهم از رنگ گناه شست و شویش دهم از لکه ی عشق زینهمه خواهش بی جا و تباه میبرم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله میلرزد،میرقصد اشک اه بگذار بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید ان به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق امد و از شاخم چید شعله اه شدم، صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست میروم خنده به لب، خونین دل میروم،از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل فروغ فرخزاد آپم دوست عزیز[گل]

baran

سلام .انشالله که فرجی میشود[گل]